به مناسبت ٢٠ مهرماه روز بزرگداشت حافظ :
سه نمره کسر، به قیمت یک بیت حافظ...
حافظ، آن پیر مغان اکسیرگر
حافظ نه فقط شاعر غزلسرای قرن هشتم، که لسانالغیب و ترجمانالاسرار است. او در دیوان خود، از پیر مغان سخن میگوید؛ همان پیر خراباتی که به گفته خودش:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
و ما شاگردان آن دبیران ادبیات، در مکتب همین پیر مغان درس خواندیم. زنده یاد احمد آلعصفور با آن لحن شاعرانه و نحیف بیمار گونه، ما را با سعدی و حافظ آشنا کرد. منوچهر فتوت با آن لسان غرا و پرابهت، حافظ را نه فقط شاعر، که استادی بی تکرار معرفی کرد و استاد جهانشاه سیسختی با آن نگاه نافذش، ما را به سیر و سلوک در وادی دو بزرگتر شهرمان شیراز وا میداشت.حافظ خود میگوید:ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم / ای بیخبر ز لذت شرب مدام ماو ما در کلاسهای آن سه استاد، عکس رخ یار را در آیینه اشعار حافظ میدیدیم. آقای فتوت، آن روز که سه نمره کسر کرد، در حقیقت درس عشق داد. او میخواست بگوید که نوشتن درباره حافظ بدون استشهاد به کلام خودش، مانند سخن گفتن از شمع بدون پروانه است. حافظ خود فرموده:
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست و استاد فتوت، با آن سه نمره کسر، شمع دل ما را دمساز کرد. او ما را به جگرسوزی در راه شناخت حافظ فراخواند.
سه نمره، سه درس
بنابرین آن سه نمره کسر منهای بیست، سه درس بود:درس اول: حافظ را باید با کلام خودش شناخت. حافظ میگوید:هر که را با خط سبزت سر سودا باشد / پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد! یعنی عشق به حافظ، دایرهای است که باید در آن ثابتقدم بود. نوشتن هفده صفحه درباره او، بدون یک بیت از او، مانند دایرهای بدون مرکز است.درس دوم: حافظ مرهم است، نه مشکل. او میگوید:بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است! و ما، انسانهای خستهدل از زندگی، در قصر امل خود نشستهایم و از حافظ مرهم میطلبیم. استاد فتوت با آن سه نمره کسر، به ما آموخت که مرهم را باید در کلام حافظ جست، نه در وصف حافظ.درس سوم: حافظ اکسیر حیاتبخش است. او میگوید:دم را غنیمت دان آن قدر که بتوانی / حاصل کند در لحظه، کاین دم است سرمایه! و ما در کلاسهای آن سه استاد، دم را غنیمت دانستیم. احمد آلعصفور، منوچهر فتوت و جهانشاه سیسختی، هر سه اکسیر بودند. آنها نه فقط معلم ادبیات، که پیر مغان ما بودند. آنها به ما آموختند که حافظ زنده است، جاری است، همیشهسبز است.
آن روز که در انشای خود نوشتم :دوستداران از آن سر دنیا روانه حافظیه میشوند و تربت پاک حافظ را سرمه چشم و روی خود میکنند، گوته را به یاد آوردم. گوته، آن شاعر بلندمرتبه آلمانی، دیوان غربی، شرقی خود را با الهام از حافظ نوشت. او حافظ را توأمان خود خواند و گفت:ای حافظ، آرزوی من این است که همچون تو، در اوج آسمانها پرواز کنم و ما، در حافظیه، تربت پاک او را سرمه چشم میکنیم. سرمه، روشنایی است. سرمه، بینایی است و در نهایت حافظ، سرمه چشم ماست.
سه نمره، یک بیت، یک عمر
آن سه نمره کسر، یک عمر درس بود و من، سالها بعد، هنوز دلالت خیر آن سه نمره را در راه نجات خود میبینم و می بینیم. آن سه نمره، جفا نبود. عشق بود. عشق به حافظ. عشق به ادبیات. عشق به دانشآموزی که هفده صفحه نوشته بود، اما یک بیت از حافظ نداشت و باز این سخن؛ راستی، حافظ کیست که ما هنوز در شناخت او حیرانزدهایم؟ در واقع او پیر مغان ماست. او مرهم ماست. او اکسیر حیاتبخش ماست. او حافظ است. حافظ شیرازی. لسانالغیب و ترجمان اسرار و ما، شاگردان او، عاشقان او، دوستداران او، خستهدلان از زندگی، مرهم خود را در کلام او می جوییم. استادان من: احمد آلعصفور، منوچهر فتوت، جهانشاه سیسختی و سه نمره کسر، به قیمت یک بیت حافظ و یک عمر، شوق و عشق به حافظ.حافظا، در طلب یار، سر و جان چه کنیم؟ / جز دعا، در حق آن پیر مغان، چه کنیم؟...
Admin 6 




