شعر جهان|روی کمپبل

شعر جهان|روی کمپبل

«روی کمپبل» با نام «ایگناتیوس رویستون داناکی کمپبل» متولد ۲ اکتبر ۱۹۰۱ در دوربان و درگذشت ۲۳ آوریل ۱۹۵۷ در ستوبال، شاعر، منتقد و مترجم ادبی و شاعر اهل آفریقای جنوبی بود.

روی در یک خانواده سفیدپوست با نسب اسکاتلندی در دوربان به دنیا آمد و فضای کودکی‌ اش ترکیبی از فرهنگ بریتانیایی و محیط آفریقای جنوبی بود. این دوگانگی فرهنگی بعداً در شعرش هم دیده ‌شد از یک سو زبان و سنت ادبی انگلیسی و از سوی دیگر طبیعت خشن و باشکوه آفریقا. وی برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد به انگلستان فرستاده شد اما به جای آن، روی کمپبل در جامعه ادبی بوهمیای لندن فرو رفت.

او در نوجوانی زودتر از سن معمول وارد فضای ادبی شد. کمپبل تحصیلات منظم دانشگاهیِ طولانی نداشت اما از طریق مطالعه‌ گسترده و تجربه‌ مستقیم جهان پیرامونش، به یک شاعر مهم بدل شد. کمپبل در دهه ۱۹۲۰ به انگلستان رفت و خیلی زود وارد محافل ادبی لندن شد. در آن دوره، شعر نوگرای انگلیسی در حال شکل‌ گیری بود و کمپبل با انرژی، استعداد و شخصیت تندش توجه‌ها را جلب کرد.

او در لندن هم به عنوان شاعر و هم به عنوان شخصیتی پر سر و صدا شناخته شد و از ویژگی ‌های زبان شعری‌ اش تصویرهای بسیار قوی و ملموس، ضرباهنگ کوبنده، طنز تند و هجو اجتماعی، علاقه به طبیعت، حیوانات و چشم ‌اندازهای آفریقایی بود. روی با یک بوهمیایی به نام مری گارمن علیرغم میل پدرش ازدواج کرد. آن گونه که روایت کرده اند این ازدواج در تاریخ ۱۱ فوریه ۱۹۲۲ بود. از آنجایی که کمپبل لباس رسمی نو نداشت، یک کت و شلوار رسمی دست دوم به مبلغ ۱۲ شیلینگ خریداری کرده بود اما مری وحشت کرده و خواستار این شد که روی لباس روزمره خود را به تن کند.

مری لباس سیاه بلندی با شنل طلایی پوشید، نه به خاطر غیرعادی بودن بلکه به دلیل نداشتن لباسی دیگر آن را پوشید. در طول مراسم، زمانی که کمپبل پیش می‌رفت و در برابر میز عبادت زانو می‌زد، سوراخ‌هایی در سطح کفش‌هایش آشکار شد. در پاسخ، پرستار سابق مری با ناراحتی می ‌گفت: «اوه خدای من، همیشه فکر می ‌کردم خانم مری با یک آقای متشخص که یک پارک دارد ازدواج خواهد کرد». بعدها خود روی کمپبل نوشت: «پدرم خیلی دیر از ماجرای ازدواج ما خبردار شد و نتوانست آن را متوقف کند. طبیعی بود که ناراحت شود چرا که من یک جوان کم سن و سال بودم و در این باره با او مشورت نکرده بودم، زیرا او همیشه با من خوب بوده و همیشه هر پولی را که در مواقع سختی از او خواسته بودم، برای من می‌ فرستاد. بهانه من این بود و هنوز هم این است که نمی‌ خواستم هیچ ریسکی برای ازدواج با این دختر کنم».

 پس از حمایت از برابری نژادی در طول اقامتی که به عنوان سردبیر مجله ادبی «وورسلاگ» در آفریقای جنوبی داشت، کمپبل به انگلستان بازگشت و درگیر گروه بلومزبری شد. کمپبل در نهایت به این نتیجه رسید که گروه بلومزبری متکبر، نیهیلیستی و ضد مسیحی هستند. او با نوشتن یک شعر مسخره به نام «جورجیاد» آن‌ها را مسخره کرد که باعث شد شهرت او به عنوان یک شاعر در محیط‌ های ادبی دچار صدمه شود. پس از آن، کمپبل به کاتولیسیسم در اسپانیا گروید و حمایت صریح از فرانسیسکو فرانکو و ناسیونالیست‌ ها باعث شد تا توسط لیبرال‌های چپ‌ گرای انگلستان به عنوان یک فاشیست شناخته شود که باعث لطمه خوردن بیشتر به شهرت او به عنوان یک شاعر شد.

 کمپبل در طول جنگ جهانی دوم در ارتش بریتانیا خدمت کرد. او به ‌طور مختصر در جلسات گروه «اینکلینگز» حضور داشت و با سی.اس. لوئیس و جی.آر.آر. تالکین دوست شد. در دوران پس از جنگ جهانی دوم، کمپبل به نوشتن و ترجمه شعر و سخنرانی ادامه داد. او همچنین به نویسندگان و متفکران سفیدپوست جنوب آفریقا، از جمله لورنز وان دیر پست، آلن پاتون و ایویس کریگ، در انتقاد از آپارتاید در آفریقای جنوبی پیوست. او و همسرش مدتی در اروپا زندگی کردند و سپس بارها میان کشورهای مختلف جابه‌جا شدند. این جابه‌جایی‌ها، همراه با خلق‌وخوی ماجراجویانه‌ی کمپبل، از او شخصیتی «جهانگرد» و غیرقابل‌پیش‌بینی ساخت.

کمپبل شخصیتی بسیار بحث‌ برانگیز داشت و از بسیاری از محافل روشنفکری زمانه فاصله گرفت و با برخی از شاعران و منتقدان مشهور درگیر شد. لحن او گاهی تند، تحقیرآمیز و آشتی‌ناپذیر بود و همین روحیه باعث شد که در کنار ستایش، مخالفت ‌های زیادی هم برانگیزد. برخی او را شاعری نیرومند و اصیل می ‌دانستند و برخی دیگر او را بیش از حد خودمحور و پرخاشگر می‌دیدند. از نظر فکری و سیاسی، کمپبل در زمانه‌ای زندگی می‌کرد که اروپا شدیداً دستخوش تنش‌های ایدئولوژیک بود. او در برخی دوره‌ها مواضعی گرفت که باعث اختلاف بیشتر با روشنفکران معاصر شد. با این حال، مهمترین چیزی که از او به جا مانده، نه موضع‌ گیری سیاسی، بلکه شعر و ترجمه است.

او مترجمی توانمند هم بود و نقش مهمی در معرفی شعر اسپانیا و پرتغال به خوانندگان انگلیسی‌زبان داشت. روی کمپبل زبان انگلیسی را با انرژی فیزیکی و تصویری تازه‌ای به کار گرفت و طبیعت و چشم‌انداز آفریقایی را وارد شعر انگلیسی کرد. روی کمپبل به خاطر زبان پر قدرت، تصاویر زنده، و خلق ‌و خوی جنجالی‌ اش شناخته می ‌شود. او از چهره‌ های مهمِ شعر انگلیسی قرن بیستم است، هرچند زندگی ‌اش به اندازه شعرش پرحادثه و بحث ‌برانگیز بود. اگرچه تی.اس. الیوت، دیلان توماس و ادیت سیتوِل، کمپبل را یکی از بهترین شاعران دوره بین جنگ اول و دوم جهانی می ‌دانستند، اما اتهام فاشیست بودن که در دهه ۱۹۳۰ به او مطرح شد، همچنان باعث تضعیف شدن جدی او در پذیرشش شد، هرچند که برخی از منتقدان تلاش کردند تا شهرت او را به او بازگردانند.

سال‌های پایانی زندگی کمپبل با سفر، نوشتن و گاه انزوا همراه بود. او همچنان به شعر و ترجمه ادامه داد اما دیگر مانند جوانی در مرکز توجه محافل ادبی نبود. با این وجود، آثارش در میان دوستداران شعر پرقدرت و تصویرمحور همچنان ارزشمند باقی ماندند. بیشترین شهرت او مرهون تسلط بر فنون شعری و استعاره‌های غنی است. در قالب طنز برای حمله به شیوۀ زندگی آفریقایی و نیز برای تخطئه محافل ادبی انگلیسی به ‌کار گرفته است. برخی دیگر از آثار موفق او عبارتند از شعر روایی لاک‌پشت شعله‌ور، مجموعه آداماستور و همچنین ترجمه‌ هایی از بودلر، لورکا و سن جان کراسی. او زندگی پر فرازونشیب خود را در دو زندگینامه خود نوشت ثبت کرده ‌است شامل گزارش آشفته و روشنائی در خانه تاریک. او سرانجام در ۳ آوریل ۱۹۵۷ در لیسبون در یک تصادف رانندگی در روز دوم عید پاک جان خود را از دست داد.

 

 

////////////////

 

 

گورخرها

 

از میان سکوت دشت پهناور

چون جرقه‌ هایی که در تاریکی می ‌جهند

گله ‌های گورخر پدیدار می ‌شوند

و تمامی دشت، زیرِ یال ‌هایشان به جنبش در می‌ آید

آنها در میان علف‌ های بلند، نقوشی متحرک ‌اند

همچون پیانوهایی زنده که بر دشتی از نُت ‌های سبز می ‌نوازند

خطوط سیاه و سفیدشان در تپشِ نور

همچون لرزش تار‌های موسیقی، به چشم می‌آید

در جایی که خورشید، زمین را به آتش می‌ کشد

آنها با وقار، در رقصِ سایه ‌ها گم می ‌شوند

گویی اسب ‌هایی هستند از جنسِ ماه و شب،

که از میان دنیای فانی، به سمت افقی دیگر می ‌تازند...

چون سایه ‌ها، سریع و نامشخص حرکت می‌کنند

یک قالی زنده بر دشت

خطوط راه ‌راهشان معمایی است، حک شده بر باد

زیبایی‌ وحشی و رام‌ نشده، زاده‌ آفتاب و باران

 

/////////////////////

 

شکوفه‌ های نقره‌ای

 

خورشید، سکه مذابی، در غرب فرو می ‌رود

و تمامِ آسمان، به رنگ مرگ آن نقاشی شده است

ستارگان چون شکوفه‌ های نقره‌ای آغاز به شکفتن می‌کنند

و شب، چون شنلی مخملین، زمین را در بر می‌ گیرد

 

/////////////////

 

رؤیاها

 

شاعران زمانه، با زبان‌هایی از توری

تارِ کلماتی را می ‌تنند که در هوا ناپدید می ‌شوند

کاخ‌ هایشان را بر شن لغزان بنا می ‌کنند

و از رؤیاها دم می‌ زنند، در حالی که پادشاهی ‌ها رو به ویرانی می ‌روند