معصومه جهانپور هنرمند تئاتر کهگیلویه‌وبویراحمد:

برای خواسته‌هایم با یک شهر جنگیده‌ام

برای خواسته‌هایم با یک شهر جنگیده‌ام

هدیه سادات میرمرتضوی-خبر جنوب/ معصومه جهانپور تئاتر را از سال90 شروع کرده است. از دوران دبیرستان و وقتی با یکی از دوستانش سر تمرین یک نمایش رفته با توجه به علاقه‌اش به بازیگری، شیفته‌ی جادوی صحنه شده و این عشق، رهایش نکرده است. با این هنرمند اهل استان کهگیلویه‌وبویراحمد گفتگویی انجام دادیم که در ادامه می‌آید.

نمایش‌ها و جوایز

ورودم به تئاتر با آقای رسول سنایی بود و از این بابت همیشه مدیون ایشان خواهم بود. بعد از آن با آقای رضا وفانیا اجرای عموم کار کردم و کم‌کم به جشنواره‌ها راه پیدا کردیم. مثلا با نمایش «سیم‌های خادار» به کارگردانی رسول سنایی، نمایش «خارا پله‌پله تا همین نزدیکی» به کارگردانی خودم و چند کار دیگر. «شیر مادر»، «تابوهای سیاه در قاب‌های مینیاتوری» و «وار نو» به کارگردانی رضا وفانیا آثار دیگری بودند که بیشترین جوایز را در نمایش‌های ایشان گرفتم و دستیار کارهایشان هم بودم. «تو رو از من گرفتی» به کارگردانی بهنام خانبازی، «من چندنفر بودم» به کارگردانی جلال مهدوی آثار برگزیده‌ی دیگر هستند. برای اکثر نمایشهایی که بازی کردم، جایزه‌ی بازیگری گرفتم. در جشنوارهی منطقه‌ای برای «تابوهای سیاه در قاب‌های مینیاتوری» جایزه‌ی بازیگری اول زن را گرفتم و برای نمایش «وار نو» نیز هم در جشنواره‌ی منطقه‌ای و هم فجر دیپلم افتخار بازیگر اول زن را به‌دست آوردم که این موفقیت را مدیون صابر کوکبی اصل مشاور و طراح و فضاساز نمایش هستم که به من برای رسیدن به این دستاورد، بسیار کمک کرد. بقیهی نمایش‌هایی که کار کردم هم تا مرحله‌‌ی استانی راه یافتند و برای آن‌ها جایزه‌ی بازیگری اول را کسب کردم.

خانواده و همسرم حمایتم کردند

شرکت در جشنواره‌های مختلف، همیشه برایم تجربه‌های زیاد به همراه داشته و شور و هیجان جشنواره‌ها عجیب بوده است. برگزیده شدن من در جشنواره‌ها به همین آسانی که بیان کردم نبوده است. برای نقش‌هایم سال‌ها تلاش داشته‌ام و شبانه‌روز تمرین کرده‌ام که همه‌اش تجربه‌هایی ارزشمند بوده است. دائم با مخالفت‌های شدید روبه‌رو بودم و خوشبختانه همسرم همیشه حامی و پشتیبانم بوده است. ما برای رسیدن به خواسته‌هایم با یک شهر جنگیده‌ایم و خیلی سختی کشیدیم تا بتوانم به‌عنوان یک زن جلوی عده‌ای نقش بازی کنم و نتیجه‌اش این شد که الان در شهر خودم به «بانوی تئاتر» شهرت پیدا کرده‌ام. همه‌ی این سال‌ها قدردان خانواده‌ی خودم و همسرم بوده‌ام که مطمئنم بیشتر نگرانی‌هایشان از این بابت بود که خدای نکرده در این مسیر، آسیب نبینم. در شهری مانند بهمئی، تئاتر هنوز دشواری‌های خودش را دارد وگرنه هنرجویان علاقه‌مند و بااستعداد، بسیار زیاد هستند.

جان و دل و وجودم تئاتر است

اگر بخواهم از مهم‌ترین دلایلی که من را به سمت بازیگری تئاتر کشاند بگویم، اشک در چشمانم جمع می‌شود. بابت خونِ ‌دل‌هایی که خوردم، ذره‌ذره آب شدم، شب‌ و روزهایی که نه خواب و نه خوراک و نه اعصاب و نه روان برایم باقی مانده بود. همه‌ی آن سختی‌ها را تحمل کردم تا به اینجا رسیدم. من جان و دل و وجودم به تئاتر و تمرینات آن بستگی دارد و بدون آن‌ها نمی‌توانم زندگی کنم. صحنه‌ی تئاتر، تنها جایی است که احساس می‌کنم با حضور در آن، وارد دنیای دیگری می‌شوم. دنیایی که متعلق به خودم است. تنها جایی که همیشه خود واقعی‌ام بودم و هستم، در تئاتر و دنیای تئاتر است.

با نقش‌هایم زندگی کرده‌ام

درباره‌ی نقش‌هایی که ایفا می‌کنم و تلاشی که برای ایجاد همذات‌پنداری در مخاطب دارم، خدا را شکر می‌کنم که همه‌ی این سال‌ها گروه‌های نمایشی ما روابط خیلی خوبی با هم داشته‌اند و قبل از اجرای هر نمایش، از مدت‌ها قبل، شبانه‌روز با هم صحبت می‌کنیم، راجع به نمایش تحقیق کرده و آن را تحلیل می‌کنیم و به هم یاری می‌رسانیم تا هر بازیگر به نقشی که می‌خواهد برسد. در بحث نمایش‌هایی که بومی و مرتبط با عشایر و کوچ و مردم روستا است، ما آن‌ها را با گوشت و پوست و استخوان درک و خودمان زندگی کرده‌ایم.

جهیزیه‌ام را سر تمرین تئاتر نشانم دادند

آرزو دارم شرایطی ایجاد شود که بتوانم نمایش‌هایی را خارج از استان خودمان با کارگردان‌های بزرگ کار کنم. مطمئنم اگر این فرصت ایجاد شود، موفق می‌‌شوم چون همیشه با جان و دل تلاش و تمرین می‌کنم ولی متأسفانه به‌خاطر شرایط مالی‌ام نمی‌توانم شهر دیگری بروم و هزینه‌ای پرداخت کنم. اگر بخواهم از تجربیات خاص و متفاوتم به‌عنوان یک زن هنرمند در شهری کوچک بگویم یکی مربوط به وقتی می‌شود که خانواده‌ام برای تهیه‌ی جهیزیه‌ام رفته بودند ولی من به‌خاطر تمرینات تئاتر، نتوانستم همراهی‌شان کنم. خانواده‌، جهیزیه‌ام را خریداری کردند، دم در ساختمان ارشاد نشانم دادند و آن را بردند. مورد دیگر مواقعی است که دستمزد اجرای نمایشهایم اینقدر کم بود که همسرم به‌خاطر اینکه خانواده و بقیهی آشنایان چیزی نگویند و مخالفتی نکنند، پولی روی آن می‌گذاشت و به من می‌داد! و حرف در این رابطه بسیار و بسیار است.