قطعه اي از بهشت ، نثار مادراني كه نيستند و يادشان هست

آخر، نيمروزي هواي سفر همراهش شد ، رفت تا غروب سرخ ريخته در چشمهايمان را با افق هاي اشراق نگاهش همنشين سازد، او رفت بي آنكه با طراوت باران صدايش عطش آشنايي در گلوي خشك فريادهايمان سيراب شود.

قطعه اي از بهشت ، نثار مادراني كه نيستند و يادشان هست

مي گويند وقتي ما را صدا مي زد فراواني تپش ها برايش فرو مي ريختند، مي گويند از هجوم نغمه هاي آسانش آسمان جان مي گرفت، آفتاب از ابديت سر مي كشيد، ريشه با خاك پيوند مي خورد و چشم هاي در شب مانده راهي مي شدند.

وقتي با نفس هاي تندش از ما مي گفت، انديشه مي تراويد، زنگار غم از لحظه هاي هستي پاك مي شد، فكر مي گذشت و حضور تا مرزهاي نيايش پرمي كشيد.

وقتي آفتاب نگاهش بر مرغزار كودكي ما مي تابيد ميان او و دستهاي ما فاصله اي نبود ، وقتي خورشيد چشمهايش در پشت كوههاي فراق آرام مي گرفت ميان ما و دستهاي او لحظه هاي نور و نوازش بود.

با آمدنش جوانه هاي شور در لحظه هاي شفاف نيايش شكفت و بالهاي ملائك سايبان پرواز او شدند وقتي با صبحي سرشار از خورشيد شبيخون شب را شكست و آفتاب را نويد طلوع مي داد.

من نمي دانم يك روز چقدر بايد وسيع باشد تا بتواند ضمير آشناي نامت كه همواره مرتبه اي از آفتاب عشقِ آن طلوع مي كند را در خود جاي دهد و نمي دانم قامت يك كوه چقدربايد مرتفع باشد تا بتواند خورشيد بلند مرتبه اين روز را به غروب دعوت كند.

اما مي دانم كه مي گويند روزي است به نام مادر و چه كسي است كه نداند براي تو روز و شبي نيست و مي دانم كه آن روز چشم به راه غروب ماندن بيهوده است چون خورشيد تابناك نام تو همواره مي درخشد.

آنگاه كه بركت دستان مهربانت گلهاي زيباي عطوفت را بر شانه هاي كودكانه طفلي مي ريخت و آنگاه كه از گنجينه آرزوهايت در معبد مينايي صبح زمزمه دعايي بر مي خاست، زيستن چه صفايي داشت كه هيچگاه در لهيب آفتاب آغوش بسته ات سردي سختي ها را باور نمي كنم.

و هيچگاه در قاموس حضور جاودانه تو معنايي براي تنهايي خويش نمي يابم وقتي كه با لبخند پوشيده مادرانه ات دل به درياي بيكران تنهايي ام مي زدي و نيك مي دانم كه ابعاد بي شمار تنهايي تو را در هيچ دل دريايي نمي توان گنجاند.

هر كجا دستي بود كه از هجوم خالي اطراف، دوباره شكفتن را فراموش كرده باشد تو فراواني بهار را برايش به ارمغان مي آوردي و هر كجا شرياني آهنگ خونخواهي در سر مي پروراند تو مهرانگيزترين موسيقي را در ساقه اش تزريق مي كردي.

و من هرگز ندانستم چه نسبتي ميان تو و ماه بود كه ماه روزگار خود را در جاري اشكهاي شب هنگامت زيبا تر مي ديد و هرگز ندانستم از كدام كوچه باغ پر از فانوس گذر كردي كه در ظلماني ترين شبهاي درد پيام آور روشناي التيام بودي.

و شايد شهر تو همان شهر سارهاست كه با آمدنت اندوه غربت ازخاطره ها مي رود و بوي مطبوع كلامت همان بوي آشناي وطن است.

هرگاه آيينه هاي ذهنم خطوط مبهم روزهاي كودكي را بازتاب مي دهند از شوق شنيدن پژواك لالايي هايت به نوسان مي آيند و چه شنيدني بود زمزمه لالايي هايت وقتي كه حلاوت خوابي را در گهواره كودكي ام مي پاشيد.

و شنيدني تر از آن آهنگ آشناي انگشتانت آنگاه كه با نوازش نُتي از آرامش مي نواخت و چه ديدني بود لحظه هايي كه دلخوشي هايت را با من تقسيم مي كردي و ديدني تر از آن آسمان آبي چشمانت آنگاه كه فوجي از كبوتران سپيد سخاوت در آن به پرواز در مي آمدند.

من بارها و بارها چراغ شوق را در شبستان چشمهاي تو روشن ديدم وقتي كه به انتظار نماز محراب را مي كاويد و بارها و بارها فراواني نشاط را در طرح سيمايت جستجو كردم و هر بار جستجوهايم از هم پاشيد زيرا كتيبه سخت روزگار تو را با حاشيه اي از رنج تراشيده اند.

هر گاه در ييلاق خاطرات كودكي ام پَرسه مي زنم به خود مي گويم بهتراست كتاب كهن مهرباني هايت را مرور كنم كه از سالهاي قديمي دبستان برايم به يادگار مانده است.

و هر گاه غبار بهتي بر دريچه خلوت خانه ام مي نشيند به خود مي گويم بهتر است پنجره تنهاييم را بر روي سايه روشن يادهايت بگشايم و رواق دل را براي گنجايش يادهايت خانه تكاني كنم.

و حال درنگي كن تا با باران اشك سر بر شانه هاي شوق نهيم، نزديك آي تا چهره در آفتاب در كشيم ، فرود آي و باغ هاي بي تاب را باغباني كن، زير و بم هاي پرچين جدايي را برچين، ما از تو به اوج گستردگي، از تو به گستردگي روز ، از تو به روز رهايي رسيده ايم.


به قلم : نيكنام خشنودي